تبليغاتX
خودنویس خیس

خودنویس خیس

حرف دل را میگوید

من نابودم چون از تکرار ها خسته ام و از تغییر ها میترسم .گاهی دلم آنقدر تنگ میشود که بغض راه تنفسم را میبندد . چه تمرین سختیه این گریه نکردن. ولی دارم یاد میگیرم ... آره دارم یاد میگیرم که عکس یک لبخند مصنوعی رو  روی دیوار لبهام آویزون کنم... اما باز هم هر روز به وسعت تنهاییم افسوده میشه... من خنثای خنثام نه دوستی باقی مونده نه حتی دشمنی ... نه .چه قدر آرزوها تو دلم و چقدر نقشه ها تو سرمه اما حوصله ای نیست . نصف روز رو میخوابم. اگر چشمام رو هم بره دوست دارم بقیه اش رو هم خواب باشم. نه دیگه حتی حوصله ای برای نوشتن و برای درد دل کردن هم نیست

باز هم میخوابم

تا آرام ترین و شیرین ترین خواب ... مرگ

پ.ن. : خدا یا منو بیامرز

 

+ نوشته شده در  89/06/03ساعت 23:6  توسط شب تاب  | 

:-(

تا بعد از امتحانات نمیتونم آپ کنم . . . :-(

فعلا تعطیل

+ نوشته شده در  89/03/12ساعت 14:53  توسط شب تاب  | 

پدر خاک و اشک ... گل یاس و خون

ای مسیح قلب تب دار علی

چاره ای، ای چاره ی کار علی

 

طاقت از کف داده ام از جای خیز

من زپا افتاده ام از جای خیز

 

ای که با من بسته ای لب در کلام

پلک بر هم میزنی جای سلام

 

ای نگاهت جنة الاعلی ببین

بی فروغت می خورد حیدر زمین

 

گرچه در مردم غریبم باک نیست

طعنه ها گشته نصیبم باک نیست

 

تا تو را دارم دلم بی واهمه است

دلخوشی من فقط یک  فاطمه است

 

ای پناه من دلم بیتاب شد

پس بزن چادر که قلبم آب شد

 



ای که شجاعت آورد سجده به خاک پای تو

بسته به خانه تا به کی دست گره گشای تو

 

همچو جنین گرفته ای زانوی غصه در بغل

خیز و ببین چه میکشد همسر با وفای تو

 

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی میخرم از برای تو

 

گرچه قدم دو تا شده تیغ نبرد ما شده

گریه ی های های من ناله ی بی صدای تو

 

دستم اگر شکسته شد در ره یاریت چه غم

باش که دارم آرزو سر شکنم به پای تو



پ . ن : بر اساس نوحه ای با مداحی حاج محمود کریمی

+ نوشته شده در  89/02/08ساعت 6:25  توسط شب تاب  | 

راهی سرزمین نور

نمیدانم از کجابرایت بگویم خودت باید بروی و ببینی .من هرچه بگویم ناقص و ناتمام است نوشته ی من مثل آینه ی بخار زده ای است که از حقیقت چیزی جز یک تصویر مات و مبهم نشان نمیدهد.تقصیرمن یا قلم نیست هرچه قدر هم هنر وظرافت  به خرج دهیم باز این حقیقت آنقدر بزرگ و باورنکردنی است که در لابلای این سطرها نمیگنجد.

وقتی از قطار پیاده میشوی هوای داغ و شرجی به پیشوازت می آید میفهمی همه چیز با شهر تو فرق دارد اما هنوز هم نمی دانی کجا هستی و چرا این جایی؟ خصلت خوزستان همین است.کم کم با گرما خو میگیری ؛ کودکان با دست تکان دادنشان به تو خوش آمد میگویند نخلها به تو سلام میکنند ؛ از آشنایی با دز و کرخه و کارون و اروند خوشبخت میشوی . اما هنوز هم نمیدانی کجایی وچرا اینجایی؟

وقتی به پادگان معراج شهدا میرسی نمی دانی چه در انتظار تو است . اول چشمت به ایستگاه صلواتی می افتد بعد به تو یک چفیه میدهند که نمیدانی به چه درد میخورد . بعد با حاج حسین یکتا آشنا میشوی . حرفهایش تو را گیج تر میکند انگار این جا قانون همین است که همه تا میتوانند تو را گیج تر و کنجکاوتر کنند. میدانی آمده ای اما نمی دانی کجا ؟! نمیدانی چرا؟!  کم کم جاذبه ها اغاز میشود اولیش همان نگاهِ نافذِ چشمِ مصنوعیِ حاج حسین است.می روی وارد راه روی تزیین شده معراج میشوی. به سمت در حسینیه میروی . گوشه ی حسینیه عده ای جمع شدند. کنجکاو میشوی میروی جلو . ناگهان جاذبه ای قلبت را از جا میکند مواظب چشم هایت باش اگر چشمت این همه شهید را از نزدیک ندیده است جای اشک خون ازچشمت جاری خواهد شد. چه پیکر های کوچکی ! چه روح های بزرگی ! چه جاذبه ای ! چه عطری ! خودت باید بروی و ببینی .خودت هم نمیدانی چطور یک دل سیر گریه کرده ای. اینجا همه چیز برعکس است مرد ها بیشتر گریه میکنند !  دیگر اصلا نمیدانی کجا هستی ؟!  معنی زمین و آسمان را هم  باهم قاطی میکنی ....معنی معراج را فهمیده ای اما یادت باشد تا معراج راه زیادی مانده است...و

 

 

 مسجد جامع خرمشهر با تو حرف میزند  ... از غیرت مردان و زنان ایرانی با تو میگوید حتی اگر خوب هم نگاه نکنی آنقدر جای گلوله بر در و دیوار شهر هست که ببینی شان و بفهمی اینجا چه گذشته است . حتی اگر خوب هم گوش نکنی صدای شیون های زنان وبچه ها را میشنوی . در ودیوارهای مسجد را ببوس این خانه خدا پایگاه  استقامت است . خرمشهر را با تمام وجود دوست خواهی داشت آن قدر که برای خرابه هایش هم اشک خواهی ریخت چه برسد به مردمان سفر کرده اش.

 

نه باید خودت بروی و ببینی. تا خروش اروند را نبینی باور نمیکنی. تا با چشم خودت پرچم عراق را آن طرف رود نبینی باور نمیکنی که شهادت چقدر به غواصهایی که به دل اروند زدند نزدیک بوده است. مغزت را خسته نکن هرچه حساب کتاب کنی گذشتن از این رود زیر رگبار گلوله و خمپاره  غیر ممکن است . به دلت رجوع کن  اگر با معیار دل ، قدرت ِایمان را سبک سنگین کنی و بعد  یک روضه ی حضرت زهرا گوش دهی وقتی که  خوب با سنگین شدن چشمانت دلت را سبک کردی  می فهمی یک راه برای رفتن و رسیدن هست آن هم عشق ... حال برو کنار اروند بشین کمی از شوریش را بچش ، به آبیش زل بزن تا نگاهت را پاسخ گوید ؛ چرایت را بپرس ... آب با تو سخن سخن خواهد گفت .... یادت باشد رمز عملیات والفجر 8 یافاطمة الزهرا بود... یادت نرود آب مهریه ی زهراست !!!ا

ادامه دارد

 

پ.ن : معراج شهدا یا پادگان شهید محمودوند جایی است که پیکر شهدای تازه تفحص شده از مناطق ابتدا به این پادگان منتقل میشود.

پ.ن : عملیات والفجر 8 که با عبور غواصان ایرانی همراه بود منجر به فتح فاو (از بنادر عراق) شد که ضربه مهلکی به دشمن وارد کرد

+ نوشته شده در  89/01/22ساعت 21:55  توسط شب تاب  | 

این شرمساری ِ گل یا شرمساری ِ من؟

اِمسال گـُل ندارد شعر ِبهاریِ من

این شرمساری ِ گل یا شرمساری ِ من؟

 

شاید هنوز اسفند پابند مانده ؟

هرچند از ابرِ فرودین است این اشکباری من  

 

اما من این نبودم بی گـُل نمی سُرودم

آن باغ هایِ رنگین اینک صَحاریِ من

 

 بگذشت سال و بگذشت – یک سال ِ بی ترحم

در سوگواریِ تو در سوگواریِ من

 

خنجر نشست – آری در قلبِ پایداری

اما نَبَست باری از زَخم ِ کاری ِ من

 

 ا ُفتادی و دَویدم بی پا به یاریِ تو

افتادم و رسیدی بی پا به یاریِ من

 

 بی گــُل در این بهاران با داغیاد ِ یاران

یک خار هم نیرزد این یادگاری ِ من

                                                                                

محمد علی بهمنی  

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ . ن : ببخشید که دیر آپ میکنم و اینقدر هم تلخ تقصیر روزگاره!

پ . ن :  اگه دوستان ابراز علاقه کنن یه آپ راجع به راهیان نور میذارم ان شاء الله 

+ نوشته شده در  89/01/16ساعت 13:25  توسط شب تاب  | 

میترسم بخوابم

 

ثانیه های تکراری ... ترکیب دوعنصر دلهره انگیز ترس واندوه ... گذشته خاکستر شده آینده دود گرفته .

کاش میشد گذشته رو خط زد ...کاش آلزایمر اختیاری بود. میون این همه خاطره ، زیستن هزار بار سخت تر از مرگه

کاش میشد با یک آرام بخش تمام مشکلات رو حل کرد . یک آرام بخش  قوی مثل سیانور!!!  ولی ازونجا که به عادت همیشگی دنیا  همیشه بهترین ها از آدم دریغ میشه ...  همیشه مؤثرترین دارو ها تو هیچ دارو خونه ای به فروش نمیرسن

کاش میشد قلب داغون و شکسته ی قدیمی رو دور انداخت و یک قلب جدید مصنوعی به بدن پیوند زد یک قلب که  هیچ حسی نسبت به آدمها و وابسته هاشون نداشته باشه و هیچ وقت به درد نیاد و با یه زخم زبون ترک بر نداره!

آخه تا به کی باید فردا رو شکل یک ابر مبهم ترسیم کرد و از ترس اتفاقات ریز و درشت  مثل یک بچه پنج ساله زیر پتو  قایم شد و یواشکی گریه کرد

باز هم میترسم بخوابم

میترسم چشم بهم بذارم و فردا صبح خورشید با کنایه بگه صبح به خیر و بره توی مخم صدای بوق و فحش ناموس و جیغ دختری که هیجان گذر از وسط اتوبانو به چهار تا پله پل هوایی ترجیح میده و  صدای ترمزی که ته دلت رو خالی میکنه

خدایا منو ببخش که خودمم نمیدونم از چی دارم گله میکنم ولی میدونم که گلایه من از تو نیست از خودمه از این آدما ...ببین که چه جهنمی برای خودمون بر پا کردیم ... ببین که چه جور دلهای همو به بازی میگیریم و گند میزنیم به هرچی عفت وحیاست. معرفت رو میکشیم  و به بهانه تجدد غیرت رو سر میزنیم و باکمال حق به جانبی اسمش رو میذاریم عشق با پیشوند شکست ... این همه دنیای دست و پا گیر و برای خودمون میسازیم. برای رسیدن به چیزی که بهش  میگن موفقیت خودمونو خفه میکنیم تا بعد احدالناسی  رو آدمی زاد حساب نکنیم

من میترسم بخوابم مثل پنج سالگی که از لولو میترسیدم و مامان میگفت آدمها ترسناک ترن ...حالا میفهمم چقدر لولو با مرام بود که حتی اگر آدمو میخورد بازلااقل از پشت خنجر نمیزد... باز زنده زنده تو قبر دفن نمیکرد ...  من میترسم از این آدما ...  قصه جواب نمیده مامان آرامبخش نداری؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/12/09ساعت 2:9  توسط شب تاب  | 

غزل برای امام هشتم

چشمه‌هاي خروشان تو را مي‌شناسند
موج‌هاي پريشان تو را مي‌شناسند

پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي
ريگ‌هاي بيابان تو را مي‌شناسند

نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را مي‌شناسند

از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي
اي كه امواج طوفان تو را مي‌شناسند

اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد
چون تمام غريبان تو را مي‌شناسند

كاش من هم عبور تو را ديده بودم
كوچه‌هاي خراسان، تو را مي‌شناسند

قیصر امین پور

 

 

 

                                                                                                                          ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس
آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس
آنجا که خادمینش از روی زائرینش
گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس
خورشید آسمان ها در پیش گنبد او
رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس
رویای ناتمامم ساعات در حرم بود
باقی عمر اما افسوس بود و کابوس
وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا
زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...

 

حمید رضا برقعی    

 



       

 

 

 

تا گوهر اشکم سر بازار نیاید

کالای مرا هیچ خریدار نیاید


خوارم من و در سینه من عشق شکفته است

تا خلق نگویند گل از خار نیاید


ای حجت هشتم که خدا خوانده رضایت

 مدح تو جز از خالق دادار نیاید


نومیدی و درگاه تو بی سابقه باشد

هر کار ز تو آید و این کار نیاید


دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت

جائی ننوشته است گنهکار نیاید


گوئی به کجا روی کند ای همه رحمت

گر بر در تو شخص گرفتار نیاید

 

ذبیح الله احمدی



  

منابع : فارس ـ تبیان ـ تبیان زنجان ـ سایت آستان قدس رضوی

+ نوشته شده در  88/11/25ساعت 20:52  توسط شب تاب  | 

دلتنگی

من در دلتنگی هر شب به یاد تو می افتم

من هر روز صبح وقتی خورشید گرمی اش را به صورت سرد من میچکاند به یاد تو می افتم

هر وقت خنده ای آمد

هر وقت بغضی شکست

هروقت بر روی لبهای ترک خورده ی من لبخندی آرام گرفت

هر وقت از لابلا ی مژه ها قطره ای جرأت باریدن پیدا کرد

                                                                    به یاد تو افتادم

تو همیشه اجاق مهربانیت گرم بود

انقدر که اشک ها را بخار میکرد

ولبخند ها را حیات میبخشید

با تو بودن معنای دلنشین آرامش بود

با تو بودن حیات دوباره خنده ها بود

با تو بودن بودن با تمام شادی هابود

با توبودن معنای اصیل پرواز بود

چگونه باور کنم که تنهایم میگذاری؟

نه امکان ندارد هر چند من شایسته تنها شدنم اما رفتن  سزاوار تو نیست

من سزاوار مهربانی تو نیستم اما مهربان نبودن سزاوار تو نیست

نرو

تنهایم مگذار من تنهایی کنج این حصار تنگ زمین و آسمان میمیرم

تنهایم مگذار که بعد از تو کسی قلب شکسته ی مرا بند نمیزند

تنهایم مگذار که هیچ خورشیدی نمیتواند سایه های ذهن مرا چون تو به روشنایی منور کند

تنهایم مگذار

تنهایم مگذار من بی تو هیچ هم نیستم

تنهایم نگذار ...

                   خدای خوب من  ...                    

                                               آمین ...

+ نوشته شده در  88/11/23ساعت 17:21  توسط شب تاب  | 

به آزادگی حر

 

«او همان کسی بود که در کربلا پیش روی امام(ع) سدّی از سپاهیان کشید وراه را بر خاندان اسلام بست .او همان حر بود اما لحظه ای درنگ کرد، کسی نمی داند آن لحظه چه اندیشید چه نوری از ذهنش گذشتد  چه رعشه ای به دلش افتاد که به  پسرش گفت ما امروز میان بهشت جهنم ایستاده ایم واین حسین پسر علی است که در برابرش صف کشیده ایم... چند لحظه بیشتر طول نکشید که هر دو تا سپاه امام تاختند...

و امام یارانی را که برای جدال با حر رفته بودند منع کرد تا حر پیش آمد سر به زیر انداخته به دست و پای امام بوسه زد.امام مانعش شد و گفت یا شیخ سرت بالا بگیر... »

هر وقت میام این متن رو تموم کنم به این جا که میرسم کم میارم . مگه میشه ؟ مگه میشه فقط تو چند لحظه تمام اشتباهات آدم بخشیده بشه ؟ یعنی به همین راحتی امام اشتباه حر رو بخشید؟راستی اگه یکی به ما بدی کنه چند درصد قلبمونو از کینه اش پر میکنیم اگه عذر خواهی کنه چند درصد اون کینه رو خالی میکنیم؟

اصلا بذار از یه زاویه دیگه نگاه کنیم . اگه ما یه روز فهمیدیم مسیر رو اشتباه رفتیم‌ ، چند درصد شهامت بر گشت رو به خودمون میدیم؟اصلا تا حالا شده با خودمون فکر کنیم کجاییم؟تو راه بهشتیم؟ یا وسط جهنم؟ اصلا شاید ماهم سر دو راهی باشیم ؟ مگه نه این که هر لحظه از زندگی یک نبرده ؟ نبرد بین خوب وبد بین حق و غیر حق بین یزیدا و حسینی هاش .تاریخ همین یه برگه .بقیه اش  هرچی هست فقط تکرارهمین یه برگه . یعنی تکرار همین عاشورا ، همین کربلا ، همین نبرد.آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ای من! کجا ایستادی تو لشکر امام حسینی یا قاطی یزیدیها ؟  سینه زدنو گریه کردن برا امام حسین جای خودش اما تا حالا از خودت پرسیدی اگه یه روز امام زمانت از راه برسه ، پشت سرشی یا.... ؟

خدایا به مهدی(عج) قسمت میدم ، بند عشق امام حسین(ع) رو به دلم ببند تا هیچ وقت گم نشم!

 
+ نوشته شده در  88/10/04ساعت 20:53  توسط شب تاب  | 

من هم

وقتی همه میخواهند

از عشق بپرهیزم

از خواهش چشمانت

چون اشک نیاویزم

 

وقتی که تو میگویی،

این دل زدلت دل کند

باورنکنم آیا

وقتی همه میگویند؟

 

وقتی که تو میگفتی

فریاد زدم من هم

این عشق دروغین است

این واژه ی نا محرم

 

این بازی بی وجدان

این سایه ی بی مقدار

فریاد زدم من هم

دست از سر من بردار

 

من اشک نمیخواهم

 من شعر نمیدانم

وقتی تو نمیخواهی

من نیز نمی مانم
+ نوشته شده در  88/09/02ساعت 14:51  توسط شب تاب  | 

تماشای دوست

غروب بود

 به دلم زد

از آن کوچه آشنا

بگذرم اما

پاهایم بی رمق

چشم هایم بی امید

فقط مسیر دلم را می رفتم

با گله میگفتم به خدا

«بی او این کوچه های آشنا

چقدر غریبه اند»

اما گاهی دنیا به اندازه بزرگی خدا کوچک میشود

این روزها چشم هایم درست نمیبینند

آن تو بودی .نه؟

که از آن دورها سرسنگین می آمدی؟

چشم هایم درست نمیدید

اما قلبم تو را حس کرد

تا تو را خوب دیدم

برگشتم زیرا

از نا مهربانیهایت می ترسیدم

پاهایم می لرزید

چشم هایم میبارید

و رفتم

تو را درست ندیدم

ولی به اندازه عمرم خندیدم

چون واضح تر از چشم هایم

خدا رادیده بودم

ورفتم

اذان را گفته بودند

باید روزه ام را باز می کردم

 

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 20:49  توسط شب تاب  | 

چ ر ا ؟

هنوز در پی ادراک توام که اومدی که رفتی با عشق شروع کردی و به انتهای نفرت رسیدی.هنوز هم در پی ادراک منم که شکست که گم شد که در لابلای تو ناپدید شدو حالا که نیستی دنبالش میگردم.در پی ادراک زمانم در پی ادراک سرنوشت در پی ادراک زندگی در پی ادراک واژه های بزرگ که بی معنی شدند.و حالا پر کاربرد ترین واژه ی شعرام " چرا ؟ "ست . چرا به تو چرا به خودم چرا به قصه ها.چه قدر تلخ چه قدر غریبه چه قدر دشمن هنوزم ماتم. خیره ام. دیگه همه فهمیدن که نباید یه لحظه به حال خودم رهام کنن همه به جز تو! تو چه قدر دوری چه قدر غریبه ای چه قدر نشناختمت چه قدر گریه میکنم چرا؟چرا؟چرا؟

حق من بود؟ من اینقدر بد بودم؟ حقم اوج تلخی زندگی بود که زیر دندونم تا همیشه بمونه؟تو چی کار کردی؟ چی شد؟ اون همه حرف ها دروغ بود؟ به همین راحتی.راستی تو همون دختر ساده و خجالتی هستی؟ من بد شناختمت یا تو  خوب عوض شدی؟من شکستم.گفته بودم اگه بری هیچ کسی وارد نمیشه به این چیزی که میگن بهش دل.نه من بر عکس تو حرفام واقعی بود.قولام قول بود.اما تو میری بانفرت از من.مجنون یکی دیگه.نه دیگه .اشکامو قورت میدم.آهمو تو سینه حبس میکنم .نه دیگه دم نمیزنم.برو راحت باش.ما هم یه جایی تو این اسمون درندشت خدایی داریم که باهاش درد دل کنیم.برو از ذهن من برو و دیگه برنگرد.اینقدرم به خوابم نیا.این قدر جلوی رویاهام رژه نرو.بی وفا....

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت 22:27  توسط شب تاب  | 

تفالی به حافظ

دیدی ای دی که غم عشق دگر بار چه کرد؟

چون بشد دلبر وبا یار وفادار چه کرد؟

آه ازآن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام میم ده که نگارنده ی غیب

کس ندانست که در پرده ی اسرار چه کرد

آن که پر نقش زد این دایره ی مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

 

 

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 17:27  توسط شب تاب  | 

شعر ناگفته

نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز وهر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم

 

                                                                                قیصر

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 14:7  توسط شب تاب  | 

ابهام

خدایا امانتت را آورده ام .شایسته ی این امانت نبودم.انرا به دستی سپردم تا او هم امانتش رابه من دهد اما به دیگری سپرد و مال مرا زمین زد و شکست.خدایا تعجب نکن این  تکه های خرد  شده ذرات دل من است.بامن به مجازات چه میکنی؟ مگر این درد ها که میکشم کمتر از درد دوزخ است؟
خدایا کاش مارا نمی افریدی کاش امانتت را به ما نمیدادی ما شایسته اش نبودیم سپردیم و شکستند شکستیم و سپردیم.ما شکست خورده ی  قلبهای دیگرانیم.دیگر واژه هایم خشکیده اند مجالی برای زیستن نیست.من جایی میان حسرتهای گذشته حال شوم وآینده ای سرگردان خودم را گم کرده ام.این دل را بگیر خالی اش کن از احساس .لااقل کمی تنفر به من بیاموز که زخم خوردم وچیزی نگفتم نفرت دیدم ودوست داشتم خیانت دیدم و دوست دارم.آه خدایا گاه آنقرد خود را به بودن فریب داده ام که حالا نبودنش باورم نمیشود.با دلم چه کنم؟ در تقدیر من بگو که این آخرین عذاب بود با من دروغ بگو بگو خواب میببینم بگو آینده به اندازه ی یک باریکه روشن خواهد بود.مرا از این جهنم درون خلاص کن.به حق شبهای پاکت قسمت میدهم
+ نوشته شده در  88/06/11ساعت 12:36  توسط شب تاب  | 

بیمار

در رگهایم خون
تب کرده است
گفته بودم عشق
عارضه دارد
دلم گوش نکرد
و نگاه  سرد تو نیز این تب را خوب نکرد
فقط چشم هایم را
ذوب کرد

خونم تب کرده است
این تیغ های سرد را
به خونم میزنم
نمی خواهم فردا خاکسترم را جارو کنم
+ نوشته شده در  88/05/27ساعت 16:37  توسط شب تاب  | 

تولدت مبارک

تولدت مبارک
لحظه های شاد بی من بودنت مبارک
فراموشیت مبارک
ای  آزاد
شمع هایت  را محکم تر فوت کن
تا به آرزوهایت برسی
آرزو هایی که در آنها رد پایی از من نیست
شاید نسیم نفست
به ویرانه آباد من برسد
وخاکستر تنم
در هوای تو
       به رقص بیاید

هیچ وقت فکر نمی کردم در شب تولدت
گریه کنم
این اشک ها کادوی من به تو
اگر قبول کنی
ای ستاره ی دست نیافتنی
از من رهیدی و زنده شدی ؟
تولدت مبارک
      تولدت مبارک
+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 21:50  توسط شب تاب  | 

آخرین خدانگهدار

گریه کردم ‚ گریه کردم اما دردمو نگفتم
تکیه دادم به غرورم ‚ تا دیگه از پا نیفتم
چه ترانهبی اثر بود ‚ مثل مش زدن به دیوار
اولین فصل شکستن ‚ آخرین خدانگهدار
دس تکون دادن آخر توی اون کوچه ی خلوت
بغض بی وقفه ی آواز ‚ واژه های بی مروت
بوته ی یاس دیگه اون
عطری که دوس داشتی نداد
کوچه ی آشتی کنونم
دلا رو آشتی نداد
من به قله می رسیدم ‚ اگه همترانه بودی
صد تا سد رو می شکستم ‚ اگه تو بهانه بودی
با تو پیسوز ترانه یه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه ‚ قاصدک چه خوش خبر بود
کوچه ها بدون بن بست آسمون پر از ستاره
شبا بی هراس خنجر ‚ واژه ها شعر دوباره
بوته ی یاس دیگه اون
عطری که دوس داشتی نداد
کوچه ی آشتی کنونم
دلا رو آشتی نداد
                                              یغما گلرویی
+ نوشته شده در  88/05/12ساعت 16:52  توسط شب تاب  | 

خواستم شعری بگویم

نا تمام ماند

نای شعر گفتن هم نیست

چه سود

وقتی به گوش تو نمی رسد

 کی دلم باور میکند که رفته ای

و دوست داشتن را با از ما لایق تر ها تجربه میکنی

دلم باور نمیکند

هنوز منتظر است

دلخوش به باریکه های نور

سو سوی چراغ امید

و تو

دست هایت چقدر دور

+ نوشته شده در  88/04/31ساعت 9:34  توسط شب تاب  | 

تنهایی

قلبم گرفته است ای خدا .شکوه نمیکنم ولی انسانها را چه غریب آفریده ای! که یک روز  به عشقی قلب خود را به آتش می کشد ویک روز به سیاه روزی خاکسترها دچار میشود...خاکستر شدم ای خدا.و چه خوب که تو خدا هستی تا درد دلهایم را بشنوی.ولی من چه بگویم تو خودت قصه را میدانی خودت ضربان قلبم را میشمردی وقتی اولین بار به دلم راه یافت وقتی در نگاهش مست شدم خود تو بودی که شراب اشتیاق را در جامم ریختی خودت آن بالا دیدی وقتی با خداحافظش سقف آسمان بر سرم خراب شد .و تو خودت میبینی که چطور قلبم را به یگانگی عشق تربیت کرده ام . و تو میبینی غربت این دل را که دگر رد پایی از او نمانده است تو میبینی که دگر نشانه ای از او نمیبینم و تو میدانی...

راستی از تو میپرسم. آیا غمی هست که با رفتنم از قلبش نرفته باشد؟حالش خوب هست؟ هنوز هم طعم ترش زندگی را دوست دارد؟ هنوز هم شعر میگوید؟در گوشم بگو : برای کی؟  خدایا سلام نگاه تشنه ام  را به چشم هایش برسان...بر گناهم نگیر از قول من بگو : تا ابد دوستش دارم....

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 21:28  توسط شب تاب  |